رضا قليخان هدايت

748

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا صبح ز مشرق چو كرد برقع نور آشكار * خنده زد اندر هوا بيرق او برق‌دار داد غراب زمين روى به‌سوى غروب * تا نكند ناگهان باز سپهرش شكار بهر صبوح از درم مست درآمد نگار * غاليه برده به كاه بر گل سورى به كار جام ز عشق لبش خنده‌زنان شد چو گل * وز لب خندان او بلبله بگريست زار گفت مخور غم بيا باده‌خور از بهر آنك * غم نخورد هركه را هست چو من غمگسار خاصه كه مهر سپهر توشهء خوشه گذاشت * و آتش گردون گرفت پلهء ليل و نهار دست پياله بگير قدّ قنينه بپيچ * گوش چغانه بمال سينه بربط بخار كرد خزان تاختن بر صف خيل بهار * باد وزان بر رزان گشت به دل كينه‌دار سنبلهء چرخ را خرمن شادى بسوخت * كآتش خورشيد كرد خانهء باد اختيار چون زر سرخ سپهر سوى ترازو رسيد * دست برابر بداشت كفهء ليل و نهار حلقهء سيمين زره چون ز شمر شد پديد * عيبهء زرين فشاند بر سر او شاخسار گرنه خرف شد خريف از چه تلف مىكند * برشمر از دست باد سيم و زر بىشمار